تبليغاتX
همه چيز اوست



                  

دل وحشت زده در سینه ی من می لرزد

دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

"آی همسایه ی زندای من ضربه ی دست مرا پاسخ گو"

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها،تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی،هان!چه صدایی اومد؟

ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟

ضربه  می کوبد همسایه ی زندانی من

پاسخی می جوید

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:6  توسط مینـــا  | 



 

خدایا!

گاهی که دلم از این و آن و زمین وزمان می گیرد،

نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم،

و آنقدر با تو درد دل میکنم،

تا کم کم چشم هایم با ابر های بهار مسابقه می گذارند.

و پس از آن است که قلبم سبک می شود.

تو می ایی و تمام فضای دلم را پر میکنی.

آن وقت دیگر آرام می شوم.

و احساس میکنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد،

چون تو را در قلبم دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:53  توسط مینـــا  | 



تنهایی ام ز جمع شما با صفا تر است

آیینه ام ز سنگ شما پر بها تر است

این کس که اعتنا به سکوتش نمی کنید

حرفش ز گفته های شما رساتر است

دستان من ز پنجره تان گشاده تر

پایم ز گیسوان سیاتان رها تر است

قلبم ز تیرگی دل تیره تان کبود

چشمم به حال خشکی چشم شما تر است

عشق من و امید دل من فسانه نیست

از عاشقانه های خیالی فراتر است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط مینـــا  | 



به كجا مى‏روى؟!

 به كجا مى‏روى؟!

 اى سایه سارِ امنِ بى‏پناهان!

 اى شكوهِ ایثارِ و معجزه!...

 

 به كجا مى‏روى؟!

 اى امتدادِ روشنایى!

 اى شعورِ پر شورِ هر چه منادا!

 چگونه عظمتِ حضورت، پشتِ عاطفه را نشكند؟!

 و پدرِ خاك

 این همه بغض را تاب بیاورد؟!...

 

 به كجا مى‏روى؟!

 اى روحِ طراوت، در تمامىِ گلدان‏هاىِ یاس!

 اى حضورِ سبزِ بهار، بر باغچه‏هاىِ ایمان و اجابت!

 بشكند دستى كه به تاراجِ دقایقت برخاست

 خمیده باد قامتى كه مقابلِ غرورت قد كشید

 بسوزد دامنى كه هیزم انباشت

 بر آتش زدنِ درِ خانه‏ات

 قَلَم شود بازویى كه سیلى را بر صورتت صاعقه اَفْكَنْد

 به كجا مى‏روى؟!...

از  کتاب بانوی ماه
شایا تجلی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط مینـــا  | 



                   

 

دلم مي خواست:دنيا خانه ي مهر و محبت بود

 

دلم مي خواست:مردم،در همه احوال با هم آشتي بودند.

 

طمع در مال يكديگر نمي كردند.

 

كمر بر قتل يكديگر نمي بستند.

 

مراد خويش را در نامرادي ها ي يكديگر نمي جستند،

 

از اين خون ريختن ها،فتنه ها،پرهيز ميكردند،

 

چو كفتاران خون آشام،كمتر  چنگ و دندان تيز مي كردند!

 

چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده ست

 

چه شيرين است وقتي،آفتاب دوستي،

 

در آسمان دهر تابنده ست.

 

چه شيرين است وقتي،زندگي خالي ز نيرنگ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:57  توسط مینـــا  | 



دل بریدن

 

مي دوني! از هركي ببُري اونم ازت مي بُره!

 

 يه جورايي اين قانونه!

 

اصلا شايدم اصل باشه!

ولي هرچي

 

كه هست يه ربطي به شيمي داره!


آخه هرچي

 

 اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!


 

درستش اينه:


اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!


استثناء: خداي من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:55  توسط   | 



         

اينجا دلم را

پرچمي افراشتم

در باد

اينجا دلم را

با شقايق داده ام پيوند.

با من بگو

اي اشنا

اي خوب

وقتي زمين ابستن رنگ است

ايا كبوتر را پناهي هست –

گل را سايه گاهي هست؟

زخمي تر از دريا

تابوت دل را –

مينهم بر دوش.

غم در نگاهم مي نشيند

نرم

مثل فرود برگ در پاييز.

اينجا دلم تنگ است

با من بگو

اي اشنا

اي خوب

ايا مرا با خويش خواهي برد؟

شهر ازدحام چشمهاي تلخ

اما دلم را

رازگاهي نيست –

جز در خلوتي مطلوب

                               با محبوب ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:9  توسط مینـــا  | 



                 

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام- که تهی بود- بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!

صدای گریه نخواهی شنید همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام- که نبود- از گرسنگی پر بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:19  توسط مینـــا  | 




              

امروز باد زياد بود

دلم ميخواست باد مرا با خود تا ناکجا آبادي که دوست داشتم ميبرد
جايي که همه خوبند
همه بوي گل ميدهند
همه مهرباني ميکنند
باد ميآمد و باران به زمين ميزد
من دوباره کنار کفترهاي چاهي نشسته بودم
بوي گل ميآمد
اينجا جاي ايست که پر از کفترهاي چاهي است
من بروي سکو نشسته بودم و خورشيد نظاره گر من بود
خورشيد بر سر من دستي کشيد
دلم برايش تنگ شده بود
دلم به خاطرش اشک ريخت
خورشيد را گم کرده بودم....خورشيد غمگين بود
من اما عين هميشه هيچ نگفتم...
اما خورشيد همچون گذشته دانست کلمات جاري در قلبم را...
کاش باد بود و خورشيد
کاش باد مرا جاي خورشيد برده بود....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:45  توسط مینـــا  | 



شنيده ام ز کسي که سوار مي آيد

 

مرد انتظار مي آيد

 

به نرگسان بگو نو بهار مي آيد

 

و من هنوز به لب جاده ها منتظرم

 

صدايش کن سپيده مي دمد

 

و دست تو به دست آفتاب مي رسد

 

ظهور نزد يک است بيا دعا بکنيم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:57  توسط مینـــا  |